تبليغاتX
ادمهای تنها

ادمهای تنها

سلام دوستان خیلی دلم گرفته مانند این صفحه که خیلی وقت است به روز نشده است. خوب چه می شود کرد. چند وقت است که وبلاکم را به روز نکرده ام. باید بدانید من هر وقت می خواهم که حال هوای تازه کنم سعی می کنم که یک دست به صورت این وبلاکم بزنم اول بعد خودم. خوب خودتان بهتر می دونید که زندگی سخت است! خوب شاید باور نکنید ولی در این چند هفته واقعا خیلی سرم مشغول بود. امتحانات از یک طرف و کار و زندگی از طرف دیگر.  دوستان به خاطر اینکه سرتان را به درد نیاورم یک شعر از شاعر خوبمان روح الله برایتان منتشر می کنم ان هم به انگیلیسی.

REFUGEE

?Can you see the empty tunnel

?How about the echo of your voice

?Is there anyone to break this quietness

.How dark, dark

.You are still in the middle of this tunnel

?Will we ever reach the brightness

;Not in this darkness

.it doesn’t have a sky 

 

Devona! (Crazy)

?Leave your child

?Say bye to your blue sky

?Drink your last drop of blood

.The sky does not cry

.Walk to the border

.Live in the camps

.Die in the jail

.Move on refugee

 

Devona! (Crazy)

!Leave with me

!Stay with me

!Die with me

!Live with me

 …Goodbye refugee

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت22:55توسط روح الله دانش | |

 

خدایا این چه سرنوشتی است که به من دادی. جواد جان برای چه داد می زنی تا کی می خواهی گریه کنی. بریم تا اتاقت برسانم که دیر وقت است. جواد جان این که نمی تواند تا اخر عمر ادم یابد. چی می گی تو بابا خدا ما را دوست ندارد و نداشته. ان که به خاطر من محمد دستش شکست و حالا نیز که این اتفاق افتاده است.

من کجا هستم برای چه مرا اینجا اوردی.  محمد تو بگو چه اتفاقی اتفاد مرا کی اوردید بیمارستان. بگو چه اتفاقی سر حمید و بقیه بچه ها اتفاد. غصه نخورحال انها خوب است.  مدت ده روز در بیمارستان بستنی بودم و ان روز نعلتی که دکتر لامزحب به من گفت نمی توانستم باور کنم. در ان ده روز خیلی امیدوار شده بودم. ماردم که هر روز می گفت دکتر می گوید که احتمال خیلی زیاد خوب می شوم. روز اول برایم خیلی سخت بود ولی با ان همه دلداری باز امید وار می شدم و می گفت که نه و چه کشیدم در ان شبهای که در بیمارستان بودم. مادرم خانه می رفت و من می زدم زیر گریه و به ان کار احمقانه خودمان فکر می کردم.

بچه ها همه می رویم امروز دریا و از اتوبان اصلی می رویم باشه می خواهم که به شما نشان دهم که کی در رانند گی از همه بهتر است. رضا اشغال برای چه قبول کرد که ما اینکار را انجام دهیم. همیشه می گفت که نه ولی فهمیده بود که یک اتفاقی برای من می افتد به همان خاطر گفت باشه.

جواد جان تو از همان اول شانس نداشتی که هر بار اتفاقی برای تو می افتاد و حال نیز که چشمانت برای چه گریه می کنی چه نمی توانی که این را باور کنی. چه برات تخل است که باور کنی چشمان مغرور خود را از دست دادی. برو گمشو اشغال با من حرف نزن.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت21:56توسط روح الله دانش | |

هنگامی که دستانمان مجذوب می شوند

و لبانمان دل بازتر

تو را در اتش خواهند انداخت

از لبانمان شروع خواهد شد

گرما بعد به دستانمان خواهد رسید

سوختنم را نگاه می کنم

هنگامی که مولکولهای بدنمان همدیگر را جذب می کنند

هنگامی که پاهای مان برای گناه اماده اند

.....................

برای بدست اوردن بهشت

برای  هنگامی که...

نترس

گناه چقدر عجیب

چه دوست داشتنی است

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت10:49توسط روح الله دانش | |

لبهایت مزه ی لولی نمی دهد

وسرخی اش به انار نمی رسد

حتی هنگامی که روسری ات را به پروازدر می اوری

و گردن لاغرت را به تماشا

نه دیگر یدالله نیز مست نمی شود

و شاید تکرار شده ای

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت11:14توسط روح الله دانش | |

 LOVE

 

My hand is release

My voice is loud

It breaks the quietness of my heart

Hey boys are u crazy

No I am in love

Go away

I will shout again and will say I am in love

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت9:37توسط روح الله دانش | |

  چشم های زیبایش را به خاطر دارم.
  چقدر می خواهی "صلصال" نگاهت کند؟
  او هنوز منتظر است،
  در آسمان ها.
  مردمان شهر عاشق بودند
       تاهر روز تماشایت کنند.
  مانند "شممامه" مجسمه ای خواهم ساخت
  به بلندای "اولورو"

  در این نیم کره ی خاکی
  تا قامت بلندت را هر روز نگاه کنم
  و ناز نگاهت را بکشم.
  ای دختر بامیان!
  منم "صلصال" که عاشق موهایت شده ام.

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت13:42توسط روح الله دانش | |

تنهایی سکوت بی صدانیست

صحنه های بازی من و توست

از من بچه ی بازی گوشی می سازد

تا تصویرهایت را یک جا بچینم

از سکوت لبریز

ذهنم را با را به تو بسپارم

تا خواب رود نترسد

آری

تنهایی بازی لبهای من است

که در این اتاق خالی با تو جان می گیرند

+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت14:17توسط روح الله دانش | |

بگذار نگاهت کنم

فقط یک بار دیگر به چشمان قهوه ای ات

و برای اخرین بار حست کنم

و دستانت را لمس کنم و دوباره شیطان گولم بزند.

فرشتگان دعا کنید که شیطان ما را گول بزند

پیش از انکه من دیوانه شوم

و او در خون غرق شود

بگذار حست کنم پیش از انکه دورم را حصار بکشم

و تمام زندگی ام را پیشیمان شوم

می خواهم گناه کنم 

و تو را در بغل بگیرم

تا گرمای بدنم را حس کنی

فرشتگان قلم ها را دور بیندازید

و چشمانتان را ببندید

فقط برای لحظه های بیاد ماندی

که لبهایم سرخ می شوند

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت23:6توسط روح الله دانش | |

یرنامه ی نیکوداشت استاد ایما که توسط دوستان در دری برگذار شد به نوبه ی خود بی نظیر بود. من خود که در این برنامه شرکت داشتم واقعا لذت بردم و همین جا باید از استاد احمدی و همه دوستان و همکاران تشکر کرد و خسته نباشی گفت خسته نباشید دوستان  و این هم شعری که من دراین برنامه خواندم

 رفیق راه رندل مال شده ام

لبخند بزنید شاد باشید

امروز اینجا بهشت است

سرك‌هاي شهر عطر خوشي گرفته‌اند

بوی هرات بوی ارزگان

رندل ستریت دعا کرده بود که روزی کابل را تماشا کند

چند روز است که فرشتگان کابل  او را گل پوش می کند

و به هر کوشه ای شهر خبر می دهند

ایما امده است

دوستان شاد باشيد

بوي وطن مي‌وزد

بوی شعر بوی هزاران خاطره‌ي دور

و من امشب

به  یاد وطن غزلی خواهم نوشت

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت16:56توسط روح الله دانش | |

Let me see you

Just once more time     

   Let me stare at your brown eyes again            

And feel you for one last moment                          

Play with your hand and feel the love

                                    Angles are praying for me that I don’t become evil’s toy                     

                                                     Before I go crazy      

            And she becomes full blood                 

Let me feel you before I lock my self up

                                                            Let me sin                                                       

                                                                        And feel your warm body                               

                                                                                    Before you forget me       

Moreover let me come across to you                    

Let me kiss in the middle of your Lips                          

                                                            Let me feel the love before I lose you                                                                           

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت12:2توسط روح الله دانش | |